گنج

بخش ۱۲ - حکایت

خانۀ زال داشت یک روزنتنگ مانند منفذ سوزن
تابش خور چو رشتۀ باریکاندر آمد به خانۀ تاریک
زال مسکین چو آن شعاع بدیدرشته پنداشت پیش باز دوید
تا کند ریسمان به کلافهرای درآفه چیست جز یافه
چونکه با روزن او برابر شدمدرک قرص چشمۀ خور شد
بانگ برداشت تا غریوی خاستکافتاب اندرون خانۀماست
عارفی گفتش ای بعیدالذّاتتو کجائی و او کجا هیهات
کی درآید همیبهکنج چنینقرص چندین هزار مثل زمین
کلخن ملک و گلشن ملکوتکنج ناسوت و هودج لاهوت؟!
چرخ سان گرد خویش می​گردیزان سررشته را تو گم کردی
سر این رشته را چو باز کنیکار بر خویشتن دراز کنی