گنج

بخش ۱۰ - الفرقة الثانیة

متکلم به ذات گفت چو ماستبه صفات است کو ز خلق جداست
بعد از آن گوید از طریق رسومذات باری است خلق را معلوم
بر حقیقت وجود را مطلقدید زاید همی، چه خلق و چه حق
کرده از فهم و وهم دور اندیششبهه​ای چند راتمسک خویش
اوئی او که بی​وجود آیداعتباری است کی ورا شاید
نفس هویت است و ذات وجودکه جز او نیست قاصد و مقصود
هیچ کثرت بدو نیابد راهگشت یک چشم​های هو زاللّه
عین ماهیت و حقیقت ذاتهست هستی مجرد از هیئات
قایل این سخن هموست نه منبلکه خود اوست عین ذات سخن
پردۀ حرف و صوت را بردارتا ز معنی رسی به صفۀ بار
غیر بردار تا به عین رسییک سخن بس بود اگر تو کسی
آفریده به آفرینندهنرسد، چون شود خدا بنده
خود حدث در مقابل قدم استاین همه هستی، آن همه عدم است