بخش ۴ - حکایت
بر جُنَید ابلهی گرفت این دَقْکه چه داری دلیل هستی حق
پیر دم زد ز عالم ارواحگفت: اغنی الصّباح عن مصباح
صبح را نیست حاجتی به چراغنور خود دارد از چراغ فراغ
همه عالم فروغ نور خور استچه مجال چراغ مختصر است
مهر در تافت از در و دیوارذرّه را با فروغ شمع چه کار
ذرّه بود آنکه از خطاب الستبه جواب «بلی» میان در بست
ذرّه از نور مهر تابان استهم بدو سوی او شتابان است
رشتۀ مهر تا که بر جان بستیک زمان از طلب فرو ننشست
در هوا چون فلک از آن اِستادکه هوا را به زیر پا بنهاد
چون در این کوی پای سر کرد اودست با مهر در کمر کرد او
تا در این حالت پسندیدهشد سراپای او همه دیده
تن او روی و روی او دیده ستبودنی بوده، دیدنی دیده ست
او به مطلوب خویشتن برسیدکوری آنکه مینیارد دید