شمارهٔ ۹۴
ترا من دوست دارم تا جهان هستهمه نام تو گویم تا زبان هست
اثر گر باز گیرد عشقت از خلقسراسر نیست گردد در جهان هست
ترا خاطر سوی مانی و ما راسوی تو میل خاطر همچنان هست
بکوشش وصل تو دریافت نتوانولیکن من بکوشم تا توان هست
بود بر آتش دل دیگ سودامرا تا گوشتی بر استخوان هست
چو من زنجیر زلفین تو دیدماگر دیوانه گردم جای آن هست
بآب دیده شستم رو، هنوزمز خاک کوی تو بر رخ نشان هست
شوم گردن فراز ار بر تن منسری شایسته آن آستان هست
دلم بی انده تو نیست، دیر استکه سیمرغی درین زاغ آشیان هست
غمت با سیف فرغانی شبی گفتمرا خود با تو چیزی در میان هست
کجا باشد نصیب از وصل جانانهرآنکس را که دل دربند جان هست
زبان از ذکر غیر او فرو شویگرت آب سخن زین سان روان هست