گنج

شمارهٔ ۷۴

صحبت جانان بر اهل دل از جان خوشترستعاشقانرا خاک کویش زآب حیوان خوشترست
چون زعشق او رسد رنجی بدل دردی بجانعاشقان را رنج دل از راحت جان خوشترست
شاهباز عشق چون مرغ دلی را صید کردوقت اواز حال بلبل در گلستان خوشترست
دست اندرکار او به از قدم بر تخت ملکپای در بند وی از سردر گریبان خوشترست
بنده رااز دست جانان خار غم در پای دلازگل صد برگ بر اطراف بستان خوشترست
دیده گریان عاشق دایم اندر چشم دوستاز تبسم کردن گلهای خندان خوشترست
گرچه از حنسست آن دلبر چو خورشید آشکارعشق همچون ذره اند سایه پنهان خوشترست
آنچه اندر حق عاشق کرد معشوق اختیارگر هلاک جان بود مشتاق راآن خوشترست
مور اگر در خانه خود انس دارد با غمشخانه آن مور از ملک سلیمان خوشترست
وصل جانانرا چو دل بر ترک جان موقوف دیدجان بداذ وگفت کز جان وصل جانان خوشترست
تا بکیخسرو در ایران دیدها روشن شودچشم رستم را زسرمه خاک توران خوشترست
سیف فرغانی درین ناخوش سرا با درد عشقوقت این مشتی گدا از وقت سلطان خوشترست