گنج

شمارهٔ ۷۰

دلم بسلسله زلف یار در بندستاگر قبول کنی حال من ترا پندست
زبند مهرش چون پای دل شود آزادمرا که باسر زلفش هزار پیوندست
بسان لیلی بگشایی وببندی زلفترا خبر نه (که) مجنونی اندرین بندست
برآوری زمن تلخ کام هر دم شورازآنکه پسته شیرین تو شکر خندست
ازآرزوی رخ تو اگر بباغ رومکدام لاله برخساره تو مانندست
زکات خوبی خود را دمی بباغ خرامکه گل بدیدن روی تو آرزومندست
زعاشقان تو امروزدر زمانه منمکسی که او بسلامی زدوست خرسندست
کسی که او اثر صبح روز وصل ندیدشب فراق چه داند که تا سحر چندست
جواب سعدی گفتم بالتماس کسیکه او هزار چو من بنده را خداوندست
دل مرا که شد ازدست درهمه حالیبخاک پای و سر کوی دوست سوگندست
چو عندلیب همی نال سیف فرغانیازآنکه گل را ایام حسن یکچندست