شمارهٔ ۶۷
گرمرا زلفت اوفتد در دستنکنم کوته ازتو دیگر دست
گرچه من هم نمی رسم شادمکه بزلفت نمی رسد هر دست
خاک پای تو گوهریست عزیزکی رسد بنده را بگوهر دست
تا زلعلت شکر بدست آریمچون مگس می زنیم برسر دست
هرکرا بر لب تو دست بودکی بیالاید او بشکر دست
اهل دل را نداد در همه عمردلستانی زتو نکوتر دست
برسرت جان فشان کنم کامروزنیست چیزی دگر مرا بر دست
عذر خود گفت سیف فرغانیکه فقیرم، نمی دهد زر دست
در دلم هست مهر تو چه شوداگرت شعر من بود در دست