شمارهٔ ۵۶۹
مرا باز اتفاق افتاد عشق سرو بالاییکه حسنش مجلس افروزست و رویش عالم آرایی
مرا سلطان حسنش گفت اگر از بهر ما داریدلی پرخون ز اندوهی سری مجنون ز سودایی
بهر باذی مکن پرچین چو روی آب پیشانیکزین سان موج انده را دلی باید چو دریایی
ایا بی عشق تو چون می روانم فتنه انگیزیایا بی ذکر تو چون نی زبانم باد پیمایی
بشیرینی سخن ما را زبانت صید کرد آریتو صیاد مگس گیری و دام تست حلوایی
سماع نامت ای دلبر مرا کردست سرگردانبیادستی بزن تا من ز خود بیرون نهم پایی
اگر ملک دو عالم را بمن بخشی یقین می دانکه نپسندم اقامت را برون از کوی تو جایی
ببخت خویش و رای تو توان اندر تو پیوستنکجا باشد چنان بخت و کیت افتد چنین رایی
چو وصلت آرزو دارم نخواهم زیستن بی توروا داری که من مسکین بمیرم در تمنایی
نمی دانم بدین طالع بروز وصل چون آردشب هجران لیلی را چو مجنون ناشیکبایی
بجز عاشق نبیند کس جمال روی جانان رانمودن کار خورشیدست و دیدن کار بینایی
عزیز مصر نشناسد که او را کیست در خانهکمال حسن یوسف را نداند جز زلیخایی
چو سعدی سیف فرغانی جهان را عذر می گویدنه من تنها گرفتارم بدام زلف زیبایی