شمارهٔ ۵۵۷
درتو، زهی صورت تو گنج معانی،لطف الهی خزینه ییست نهانی
در صفت صورت تو لال بماندناطقه را گر زبان شوند معانی
هرکه ترا بر زمین بدید نداردبهر مه وخور بآسمان نگرانی
روح کند کام خویش خوش چوتو ماراذوق لب خود ببوسه یی بچشانی
پیش دهانت زشرم لب نگشایدپسته که معروف شد بچرب زبانی
نزد تن تو که همچو روح لطیفستجان شده منسوب چون بدن بگرانی
با غم عشقت چو برق می زند آتشدود نفسهای من در ابر دخانی
هردو جهان گر بمن دهی نستانمگرتو یکی دم مرا زمن بستانی
مرد چو در کار عشق تو نشود پیرجانش گرفتار مرگ به بجوانی
سیف بجستن برو ظفر نتوان یافتلیک بجستن بکن هر آنچه توانی
گام زن وراه رو بحسن ارادتتا سر خود را بپای دوست رسانی