گنج

شمارهٔ ۵۴۱

هرکس از عشق می زند نفسیعاشق تو به جز تو نیست کسی
شکرستان حسنی و ماییمشکرستان حسن را مگسی
نظری سوی ما گدایان کنکندرین حسرتند خلق بسی
در دل هرکسی ز تو سوزیدر سر هریکی ز تو هوسی
از پی صید ما میفکن دامکه ز دست تویم در قفسی
شرمسارم که بهر خدمت توجز بجانیم نیست دست رسی
ای که در پیش تیز می رانییکدم اندیشه کن ز بازپسی
بتو پیوست سیف فرغانینتوانم جدا شدن نفسی
ببرد با خودش ببستانهاخویشتن چون بآب داد خسی