گنج

شمارهٔ ۵۳۲

جانا به یک کرشمه دل و جان همی بریدردم همی فزایی و درمان همی بری
روی چو ماه خویش (و) دل و جان عاشقاندشوار می‌نمایی و آسان همی بری
اندر حریم سینهٔ مردم به قصد دلدزدیده می‌درآیی و پنهان همی بری
گه قصد جان به نرگس جادو همی کنیگه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری
چون آب و آتشند در و لعل در سخنتو آب هردو زآن لب و دندان همی بری
خوبان پیاده‌اند وزایشان برین بساطشاهی به رخ تو هر ندبی زآن همی بری
با چشم و غمزهٔ تو دلم دوش میل داشتگفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟
عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟دیوانه را به دیدن مستان همی بری!
دل جان به تحفه پیش تو می‌برد سیف گفتخرما به بصره زیره به کرمان همی بری!