شمارهٔ ۵۳۰
از آن شکر که تو در پسته دهان داریسزد که راتبه جان من روان داری
به بوسه تربیتم کن که من برین درگهنه آن سگم که تو تیمار من بنان داری
نظر در آینه کن تا تو را شود روشنچو دیگران که چه رخسار دلستان داری
اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداریتو خویشتن بستانی که دست آن داری
جماعتی که در اوصاف تو همیگویندکه قد سرو و رخ همچو گلستان داری
نظر در آن گل رو میکنند، بیخبرندز غنچها که بر اطراف بوستان داری
پیام داد به من عاشقی که ای مسکینکه همچو من به سخن رسم عاشقان داری
به روی گل دگران خرمند چون بلبلتو از محبت او تا به کی فغان داری؟
چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنندتو نیز قصه خود باز گو، زبان داری!
به بوسهای چو رسیدی از آن دهان زنهارممیر کز لب لعلش غذای جان داری
چو دوست گفت سخن گفت سیف فرغانیحدیث یا شکرست آنکه در دهان داری