گنج

شمارهٔ ۵۱۰

ای توانگر درِ خود بر من مسکین بگشایبیخودم کن نفسی وبه خودم ره بنمای
روی بنمای که چون جسم به جان محتاجستدل به دیدار تو ای صورت تو روح‌افزای
سوی میدان تفاخر شو و در پای فگنزلف چوگان سر و گوی از همه خوبان برُبای
بر سر کوی تو تا چند به آب دیدهخاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای
در ره عشق تو گر دست کسی برتابدمن به سر سیر کنم گر دگری کرد به پای
پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوکزیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای
ما به همت ز سلاطین بگذشتیم ارچهاندرین شهر غریبیم و درین کوی گدای
بر سر خاک در دوست اگر زر یابیمبر نگیریم و چو خاکش بگذاریم به جای
سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هستسر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای