گنج

شمارهٔ ۵۰۸

تا بعقل ورای خود در راه تو ننهیم پایطفل بی تدبیر باشد در ره تو عقل و رای
عاشق ثابت قدم را بر سر کوی تو هستملک شاهان زیر دست وچرخ گردان زیر پای
عاشق روی ترا دنیا نگر داند بخودهمچو مغناطیس آهن جذب نکند کهربای
عاشق رویت که در دنیا نیابد نان درستاز دل اشکسته دارد لشکر عالم‌گشای
مقبلی را کز جهان بر عشق تو اقبال کردهست دولت داعی وبخت و سعادت رهنمای
پرتو او جمله را در خور بود چون آفتابسایه او بر همه میمون بود همچون همای
حاصل عالم چه باشد؟عاشقان روی تومیوه باشد معنی اشکوفه صورت نمای
شوق چون غالب شود عاشق برون آید زخودزلزله چون سخت باشد کوه درگردد زجای
بهر بار عشق ار از گاوزمین اشتر کنیبر سر گردون نهی اشتر بنالد چون درای
شعر ما را نظم بخشد عشق تو مانند درباد را آواز سازد مطرب ما همچو نای
سیف فرغانی اگر حاجت خوهی از غیر دوستآنچنان باشد که حاجت از گدا خواهد گدای