شمارهٔ ۵
مبداء عشق ز جاییست که نیز آنجا راکسی ندیدست و نداند ازل آن مبدا را
سخن عشق بسی گفته شد و می گویندکس ازین راه ندانست امد اقصا را
راست چون صورت عنقاست که نقاشانشمی نگارند و ندیدست کسی عنقا را
پایه عشق بلندست و ز سربازان هیچکس نیاورد بزیر قدم آن بالا را
گر تو از خود بدر آیی هم از اینجا که توییسیر ناکرده ببینی افق اعلا را
قلم عشق کند درج بنسخ کونیندر خط علم تو مجموعه ما او حی را
در کتب می نگری،راه رو و کاری کنکآینه حسن نبخشد رخ نازیبا را
گر زاغیار دلت سرد شود، جان بخشینفس گرم تو تعلیم کند عیسی را
هر چه در قبضه الاست ز اعیان وجودلقمه یی ساز از آن بهر دهان لا را
ترک دنیا کن اگر قربت جانان خواهیکه به عیسی نرساند سم خر ترسا را
کشته عشق شو ای زنده که هرگز چون جانمرگ ممکن نبود کشته آن هیجا را
دست ازین جیب برون آر که آل فرعوننتوانند سیه کرد ید بیضا را
تا تو در گوش دل خویش کنی کردستندپر ز لؤلوی معانی صدف اسما را
ای جدل پیشه شفای خود ازین قانون سازکین اشارات نباشد پسر سینا را
سیف فرغانی رو وصف ره عشق مکنچون بپیمانه کسی کیل کند دریا را؟