شمارهٔ ۴۹۷
ای نکو رو مشو از اهل نظر پوشیدهآشکارا شو ودر ما منگر پوشیده
ای که در جلوه گه حسن تو چون طاوسیدیگران پای سیاهند بپر پوشیده
سالها از پس هرپرده بچشمی کور استدل همی دید ترا ای زنظر پوشیده
سکه داران ملاحت همه اندر بازارآشکارند چو سیم وتو چو زر پوشیده
بیتکی گفته ام و لایق اوصاف تو نیستکندر آن لحظه مرا بودبصر پوشیده
ای زتو نطق دهانی بسخن کرده عیانوی زتو لطف میانی بکمر پوشیده
با چنین نقش که ماراست زتو بردیواراز پس پرده نمانیم چودر پوشیده
حال فرهادکه همکاسه بود خسرو رانیست چون قصه شیرین و شکر پوشیده
جای آنستکه تا روز ظفر بر وصلتهرشبی ناله کنم تا بسحر پوشیده
آتشم تیز مکن ورنه دهانم بگشاچند چون دیک کنم ناله سرپوشیده
سیف فرغانی اگر عشق نهان می ورزیدصدفی بود که می داشت گهر پوشیده