گنج

شمارهٔ ۴۷۷

ای بزیر زلف تو سایه نشین خورشید و ماهزلف و رویت در نقاب عنبرین خورشید و ماه
سایه زلف چو ابر از پیش رویت دور کنتا ببیند آسمان اندر زمین خورشید و ماه
گر مه و خور بر نیاید پرده از رخ برفگنآینه برگیر و اندر روی بین خورشید و ماه
روز و شب گو ماه و خور را بعد ازین جلوه مکنکز مه و خور بی نیازم من بدین خورشید و ماه
گر همی خواهد امان این از زوال آن از خسوفگو برو در سایه زلفش نشین خورشید و ماه
از کلهداران که دارد وز نکورویان کراستدر قبا سرو و صنوبر بر جبین خورشید و ماه
گفته بر قدت بسی مدح و ثنا شمشاد و سروگفته بر رویت هزاران آفرین خورشید و ماه
خود کجا دارد کمند عنبرین شمشاد و سروخود کجا دارد لبان شکرین خورشید و ماه
روی چون آتش نمودی تا چراغ خویشتنمی برافروزند از آن نور مبین خورشید و ماه
ذره اندر سایه تو همچو ماه و خور شودای ترا از چاکران کمترین خورشید و ماه
سیف فرغانی چنین سلطان عالم گیر راآسمان انگشتری زیبد نگین خورشید و ماه