شمارهٔ ۴۷۵
ای رقعه حسن را رخت شاهماییم زحسن رویت آگاه
روی تو مه تمام بر سرورخساره گل شکفته بر ماه
در کوی تو کدیه کردن ای دوستنزد همه همچو مال دلخواه
ما از همه کمتریم در ملکما از همه پس تریم در راه
کس نور صفا ندید در ماکس آب بقا نیافت در چاه
نی مسند فقر را زمن صدرنی رقعه عشق را زمن شاه
بر بسته گلو چو میخ خیمهپوشیده نمد چو چوب خرگاه
از صورت من جداست معنیآمیخته نیست دانه با کاه
زین خرقه بود فضیحت منکز پوست بود هلاک روباه
بر کسوت حال من چنانستاین خرقه که بر پلاس دیباه
آلوده بصد دراز دستیاین دامن وآستین کوتاه
ای گشته زیاد دوست غافلذکرش ز زبان حال آگاه
چندان بشنو که حلقه گردددر گوش دل توهای الله
تا دوست بدامت اوفتد سیفازخویش خلاص خویشتن خواه