گنج

شمارهٔ ۴۷۳

ای که اندر چشم مستت فتنه دارد خوابگاهدل بزلفت داده ام کز فتنه باشد در پناه
یکنفر از خیل تست این آفتاب تیغ زنیک سوار از موکب تو این مه انجم سپاه
با جمالت یک جهان اسپید روی حسن رااز خجالت هر نفس چون خاک گشته رخ سیاه
آسمان چرخ زن پیش گدایان درتشرم دارد گر بیارد نان خور با قرص ماه
زلف چون دام تو گشت و دانه خال تو شدباز جان را پای بند و مرغ دل را دامگاه
عکس روی چون مهت گر بر زمین افتد دمیای بعنبر داده بوی از خاک پایت گرد راه،
خاک را هر ذره یابی کوکبی بر اوج چرخآب را هر قطره بینی یوسفی در قعر چاه
سرو و مه را با تو نسبت نبود ای جان گر بودسرو را در بر قبا و ماه را بر سر کلاه
در مصلای عبادت زاحتساب عشق تومحو گردد رسم طاعت چون ز آمرزش گناه
هم ز عشق تو رخم زردست چون برگ از خزانهم ز تیغ تو سرم سبزست چون خاک از گیاه
در بهای وصل دارد سیف فرغانی سریعذر درویشی او از وصل خود هم خود بخواه