گنج

شمارهٔ ۳۸۷

جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشمآتش چو تیز شد بگذشت از سرآب چشم
ای از خیال رسته دندان چون درتچون سینه صدف شده پرگوهر آب چشم
صیاد وار با دل صد رخنه همچو دامجان ماهی خیال تو جوید در آب چشم
وقتست اگر رخ تو تجلی کند که هستمارا بهشت کوی تو وکوثر آب چشم
هم ما کدیه کرده ازآن چهره نور رویهم ابر وان خواسته زین چاکر آب چشم
خاص ازبرای پختن سودای وصل تستگر آتش دلست رهی را گر آب چشم
سرگشته ام چو چرخ ازین چشم سیل باراین آسیانگر که نهادم برآب چشم
بیماری هوای تو تن را ضعیف کردگر نبض او نمی نگری بنگر آب چشم
در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآنشاید که همچو سکه رود بر زر آب چشم
در بزم عشق تو که غمست اندرو شرابچون ساغری شد ستم ودر ساغر آب چشم
پیچید دودآه و چو آتش زبانه زدپیوست وگرم گشت بیکدیگر آب چشم
چندانکه بیش گریم غم کم نمی شودفرزند غصه راست مگر مادر آب چشم
خلقی گریستند ودر آن دل اثر نکردآن سنگ کی کند حرکت از هر آب چشم
گریم زجور هجر تو در پیش روی تومظلوم را گواست بر داور آب چشم
در گرمی فراق لب سیف خشک دیدگفت اربوصل تشنه شدی می خور آب چشم