شمارهٔ ۳۸
ای خجل از روی خوبت آفتابروز من بی تو شبی بی ماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار توآنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیستروز وصلت چون توان دیدن بخواب
بر سر کوی تو سودا می پزمبا دل پرآتش و چشم پرآب
عقل را با عشق تو در سر جنونصبر را از دست تو پا در رکاب
خون چکان بر آتش سودای توآن دل بریان من همچون کباب
در سخن زآن لب همی بارد شکردر عرق زآن رو همی ریزد گلاب
چشم مخمورت که ما را مست کردتوبه خلقی شکسته چون شراب
از هوایی کآید از خاک درتآنچنان جوشد دلم کز آتش آب
جز تو از خوبان عالم کس نداشتسرو در پیراهن و مه در نقاب
بی خطا گر خون من ریزی رواستای خطای تو بنزد ما صواب
تو طبیب عاشقان باشی، چرامن دهم پیوسته سعدی را جواب
سیف فرغانی چو دیدی روی دوستگر بشمشیرت زند رو بر متاب