شمارهٔ ۳۷۴
من تحفه از دل میکنم نزدیک جانان میبرمور نیز گوید جان بده من بنده فرمان میبرم
چون من گدای هیچ کس جز جان ندارم دست رسمعذورم ار پای ملخ نزد سلیمان میبرم
من کار عشق دوست را آسان همیپنداشتمبار گران برداشتم افتان و خیزان میبرم
گر تیغ بر رویم زند رو برنگردانم ازوبا دوست عهدی کردهام لابد به پایان میبرم
هرشب به آواز سگان آیم به کوی دلستانآری به بانگ بلبلان ره سوی بستان میبرم
آن دوست پای خویشتن در دامن من میکندهرگه که بهر فکر او سر در گریبان میبرم
تا زد غمش چوگان خود بر اسب میدانی منمن گوی دولت هر زمان از پادشاهان میبرم
در حضرت آن دلستان چون سیف فرغانی سخنگوهر به سوی معدن و لولو به عمان میبرم
چون سعدی از روی وفا میگویم ای کان صفامن دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم