شمارهٔ ۳۶۷
نام تو شنیدم رخ خوب تو ندیدمچون روی نمودی به از آنی که شنیدم
ازمن مبر ای دوست که بی صحبت تو عمربادیست که ازوی به جز از گرد ندیدم
شمشیر مکن تیز بخون من مسکینکز دست تو غازی من ناکشته شهیدم
ای هجر برو رخت بجای دگر افگنای وصل بیا کز همه پیوند بریدم
بسیار بهر سو شدم اندر طلب تونی ازتو گذشتم (من) ونی در تو رسیدم
گرچه زپیت اسب طلب تیز براندمنی ره سپری شد نه عنان باز کشیدم
کارم نپذیرد ز درغیر گشایشاکنون که درافتاد بدست تو کلیدم
خورشید رخ تو (چو) بدیدم بسعادتچون مهر شدم طالع وچون صبح دمیدم
بر پشت فلک رفتم ناگاه وچو خورشیدهر ذره که بر روی زمین بود بدیدم
چون ذره در سایه کسم روی نمی دیدامروز چو خورشید بهر جای پدیدم
گر هشت بهشتم بدهد دوست که بستاننستانم وچون دوزخ جویای مزیدم
در عشق که از غصه کند پیر جوان راکامل شوم ارچند که ناقص چو مریدم
از طبع چو آتش پس ازین آب سخن راچون جرعه چکانم چو می عشق چشیدم
دی زاهد وعابد بدم وعاشقم امروزآن شد که کهن بود کنون خلق جدیدم
سیفم که بریدم زهمه نسبت خود لیکدر گفتن طامات چو عطار فریدم