شمارهٔ ۳۵۸
بتی که ازلب او ذوق جان همی یابمدرو چو گم شدم او را ازآن همی یابم
هرآن نفس که ببینم جمال او گوییکه مرده بوده ام و باز جان همی یابم
زیاد آن رخ رنگین که گل نمونه اوستمدام در دل خود گلستان همی یابم
همی نیافتم از وی نشان بهیچ طرفکنون بهر طرفی زو نشان همی یابم
بهر کنار که دامی نهد سر زلفشچو مرغ پای خود اندر میان همی یابم
ازین جهان چو مرا کرد بی خبر عشقشزخویشتن خبری زآن جهان همی یابم
کسی زصحبت حور آن نیابد اندر خلدکه من ز دیدن این دلستان همی یابم
نیافت خسرو آن ذوق از لب شیرینکه من زبوسه پای فلان همی یابم
نمی روم ز درش همچو سیف فرغانیکه هر چه خواهم ازین آستان همی یابم