شمارهٔ ۳۲۹
ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویشگر کنی عیبی نباشد یاری یاران خویش
چون نمی خسبند عشاقت که بینندت بخوابخویشتن را جلوه کن بر چشم بیداران خویش
هر یکی ماهی شوند ار ذره یی پیدا کنیآفتاب روی خود را بر هواداران خویش
طالبان هر سوی پویانند لیکن بی خبرز آنکه تو خود همنشینی با طلب کاران خویش
تو طبیب عاشقانی عاشقان بیمار توبی شفابخشی نخواهی مرگ بیماران خویش
یا سزاوار وصال تو نیند این بی دلانیا نمی خواهد دلت شادی غمخواران خویش
در بهای وصل خود زین مفلسان جز جان مخواهچون تو غارت کرده ای مال خریداران خویش
حکم هشیاران کنی کز دست رندان می خورندگر تو ای شیرین ببینی شور می خواران خویش
بی قراری مرا حاجت بمی نبود که توبرده ای ز آن چشم مست آرام هشیاران خویش
ای بعشق آتش زده درمن، بآب وصل توهمچو خاک تشنه ام، بر من فشان باران خویش
بر سر بازار عشقت سیف فرغانی ببستاز متاع نظم خود دکان همکاران خویش