گنج

شمارهٔ ۳۲۷

یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویشخلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش
یار مهمان می رسد من از برای نزل اودر تنور سینه می سوزم دل بریان خویش
چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یارپادشاهی یافت یوسف در غریبستان خویش
من بجای نان چو کودک در شکم خون می خورمکز جگر خوردن دلم سیر آمدست ازجان خویش
عشق گردن زن که شمشیرش بلا ومحنتستازسر عشاق سازد کاسها برخوان خویش
گفتم اورا کای طبیب جان تویی جراح دلمرهم وصلی بنه بر خسته هجران خویش
گفت ای مسکین که بهر لقمه یی برهر دریاندرین سودا که پختی خام کردم نان خویش
ازنظر کردن درآن صورت که جان می پروردگنج معنی یافتم اندر دل ویران خویش
چون زشوقش خون نمی ریزدبجای آب چشمخنده می آید مرا بر دیده گریان خویش
در رهت سرگشته ام خواهد شدن در هر قدمپایم از جا، گرنگیری دست سر گردان خویش
عاشق بی دل بریزد جان خود درپای یارابر بر دریا فشاند قطره باران خویش
دوست را در گردن افگندم هزاران عقد درمن که شاهان را ندادم گوهری از کان خویش
خود سزاوار چنین گوهر که ما داریم نیستآنکه خواهد چون گدایان (او) زدرویشان خویش
سیف فرغانی علاج رنج خویش ازکس مپرسگر دوا خواهی برو زین درد کن درمان خویش
بلبل بستان حسنت سیف فرغانی منمغلغلی افگنده ام در عالم از الحان خویش
خشک رود قول هرکس لایق سمع تو نیستنغمهای تر شنو از بلبل بستان خویش