شمارهٔ ۲۹۳
کبر با اهل محبت ناز با اهل نیازکار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز
عاشق از آلایش کونین باشد برحذرحوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز
کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تودشمن تست آنچه دارد مر ترا از دوست باز
نان برای او خوری با روزه همسنگی کندخواب بهر او کنی کمتر نباشد از نماز
جان خود را در رهان عشق نه واره ز خودباز شد مرغی که او را طعمه خود کرد باز
گرچه مملوکست چون منظور سلطانی شودکوس محمودی زند در صف محبوبان ایاز
همچو شمع ار عاشقی با سوز دل با آب چشمشب بروز آور، گهی می سوز و گاهی می گداز
گر بگوید دوست اشک از سر فرو باری چو شمعور بخواهد باز آتش در دهان گیری چو گاز
گر دلت او را خوهد تن را چه عزت جان بدهور ز قدرش آگهی زر را چه قیمت سر بباز
ور بجان قصدت کند می بین قضا را جمله عدلور ز تو نعمت برد می رو بلا را پیش باز
ور دهد دستت که خود را پای بر گردن نهیتا بعلیین نداری مانعی سر بر فراز
سیف فرغانی ز خود بگذر قدم در راه نهدر سواران بنگر و با خر درین میدان متاز