گنج

شمارهٔ ۲۷۴

دوش ما را از سعادت بود جانان در کناردل برون رفت از میان چون آمد آن جان در کنار
ترک جان کن تا بیاید با تو جانان در میانهر دو نتوانی گرفتن جان و جانان در کنار
بود امشب مجلس ما را و ما را تا به روزشمع رخشان در میان و ماه تابان در کنار
مفلسی را شاهدی چون پادشاهی میهمانبیدلی را دلبری همچون گلستان در کنار
اندرین حالت بیا ای طالب اندر من نگرتا ببینی بلبلی را باغ و بستان در کنار
گاه با ما می‌فکند از لطف گویی در میانگاه او را می‌فتاد از زلف چوگان در کنار
قند می‌بارید از آن لعل دُرافشان در سخنمشک می‌افشاند از آن زلف پریشان در کنار
وقت من از گریه و از ناله می‌کردند خوششمع گریان در میان و چنگ نالان در کنار
شکر و گل داشت آن دلدار و من از وصل اوداشتم تا وقت صبح این در دهن وان در کنار
شوق در دل بی فتور و شور در سر بر دوامدرد عشق اندر میان جان و درمان در کنار
فتنه‌ی مرد است و زن آن ماه تابان در میانراحت جان است و تن آن شاه خوبان در کنار
ای بسا شب‌ها که من در هجر او می‌ریختماشک خونین در گریبان وز گریبان در کنار
بحر مواج است عشق و در میان بحر صبرکشتی نوح است و ما را هست طوفان در کنار
با چنین شوق جگر سوز است حال دل چنانکدایه بی شیر و او را طفل گریان در کنار
تو میا اندر میان کار خود کآن دوست راتا تو باشی در میان آورد نتوان در کنار
دوست را با سیف فرغانی هر آن کو دید گفتکان مروارید دارد بحر عمان در کنار