شمارهٔ ۲۱
در دل عاشق اگر قدر بود جانان رانظر آنست که در چشم نیارد جان را
تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیرخود به جان تو نباشد طمعی جانان را
دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهدکه چو سختی رسدش سست کند پیمان را
قومی از دوستیش دشمن جان خویشندای توانگر بنگر همت درویشان را
همتت گر به دو عالم نگرانی داردتو بدان لاشه به سر چون بری این میدان را
دادن جان قدم چون تو جوانمردی نیستکه به لب از دهن سگ بربایی نان را
طالب دوست شکایت نکند از دشمنچه غم از سرزنش مطرقه مر سندان را
گر مرا درد و جهان دست دهد در ره دوستقدم از جا نرود عاشق سرگردان را
نرود با سر ملک و ننهد پا بر تختگر گدایی درش دست دهد سلطان را
خویش و پیوند به یکباره حجاب راهندببر از جمله و بیگانه شمر خویشان را
سیف فرغانی ناجسته میسر نشودآنچه مردم به طلب باز نیابد آن را