گنج

شمارهٔ ۱۸۱

ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسدواین مملکت کجا بمن بینوا رسد
وصل ترا توانگر و درویش طالبندوین کار دولتست کنون تا کرا رسد
در موکب سکندر بودند خلق واوزآن بی خبر که خضر بآب بقا رسد
شاهان عصر از در من نان خوهند اگراز خوان تو نواله بچون من گدا رسد
هر چند هست سایه لطف تو خلق راچون آفتاب کو همه کس را فرا رسد
با بنده لایق کرم خویش جود کنپیدا بود که همت او تا کجا رسد
رخ همچو ماه زرد شود آفتاب راگرنه زروی تو مددش در قفا رسد
عاشق چو در ره تو قدم زد بدست لطفتاج کرم بهر (سر) مویش جدا رسد
آن کس منم که در عوض یک نظر زتوراضی نیم که ملک دو عالم مرا رسد
عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ماشادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد
وصل تو منتهاست (که) عاشق درین طریقاز سد ره بگذرد چو بدین منتها رسد
ای محنت تو دولت صاحب دلان شدهنعمت بود گر از تو بعاشق بلا رسد
چندانکه سیف هست همین گوید ای نگارجانا حدیث عشق تو گویی کجا رسد