گنج

شمارهٔ ۱۷۰

بر صفحه رخسار تو آنکس که نظر کردخط تو چو اعراب دلش زیر و زبر کرد
آنرا که دمی دیده دل گشت گشادهچشم از همه در بست و بروی تونظر کرد
مارا کمر تو زمیان تو نشان دادمارا سخن تو زدهان تو خبر کرد
چون صورت تو معنی صد رنگ ندیدمتا دیده معنیم تماشای صور کرد
با یوسف اگر چند فرو رفت مه حسنخورشید شد و سر زگریبان تو بر کرد
هرگز من و تو هردو بدین حال نبودیمحسن تو ترا شکل و مرا شیوه دگر کرد
در کوی تو مارا نبود جای اقامتوآن قید نکردی که توانیم سفر کرد
در حسرت وصل تو دل سوخته بگریستآبش چو کم آمد مددش خون جگر کرد
زین کار خلاصی نتوان یافت بتدبیرزین سیل بکشتی نتوانیم گذر کرد
چندانکه توانم من گریان ز فراقتزآن لب که بیک خنده جهان پر زشکر کرد
بوسی خوهم وگر ندهی باز نیایمزین کدیه که کار من درویش چو زر کرد
در خوابگه وصل تو یک روز نخسبدعاشق که شبی درغم هجرانت سحر کرد
از وعده وصل تو دلم چون نشود شادگویند بود میوه زشاخی که زهر کرد
سیف این همه اشعار نه خود گفت اگر گفتمست تو شد این عربده می کرد اگر کرد