گنج

شمارهٔ ۱۶۸

نگار من چو اندر من نظر کردهمه احوال من بر من دگر کرد
بپرسش درد جانم را دوا دادبخنده زهر عیشم را شکر کرد
ز راه دید ناگه در درونمدرآمد نور و ظلمت را بدر کرد
بشب چون خانه گشتم روشن از شمعکه چون خورشیدم از روزن نظر کرد
ز هر وصفی که بود او را و اسمیبقدر حال من در من اثر کرد
بگوشم گوش شد با چشم شد چشمز هرجایی بنسبت سر بدر کرد
بغمزه کشت و آنگاهم دگر باربلب چون مرغ عیسی جانور کرد
چو سایه هستیم را نور خود دادچو آن خورشید رخ بر من گذر کرد
دلم روشن نگردد بی رخ اوکه بی آتش نشاید شمع بر کرد
برین سر راست ناید تاج وصلشز بهر تاج باید ترک سر کرد
بجان در زلفش آویزم چه باشدرسن بازی تواند این قدر کرد
مرا از حال عشق و صبر پرسیدچه گویم این مقیم است آن سفر کرد
خمش کن سیف فرغانی کزین حالنمی شاید همه کس را خبر کرد