گنج

شمارهٔ ۱۶۶

دل برد از من دلبری کآرام دل‌ها می‌بردخواب و قرار عاشقان زآن روی زیبا می‌برد
جانان بدان زلف سیه حالم پریشان می‌کندیوسف بدان روی چو مه هوش از زلیخا می‌برد
گفتم که عقل و صبر را در عشق یار خود کنمعقل از سر و صبر از دلم آن شوخ رعنا می‌برد
در عشق‌بازی عقل و جان می‌برد شاه نیکوانچون در رخش کردم نظر بگذاشتم تا می‌برد
ما بنده او سلطان ما حکمش روان بر جان ماهست آن او نی آن ما هر چیز کز ما می‌برد
ترکان اگر یغما برند از روم و از هند و عربرومی زنگی زلف ما از جمله یغما می‌برد
در عهد او نزدیک من مجنون بود آن عاقلیکو ذکر شیرین می‌کند یا نام لیلی می‌برد
از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد میوه‌ایشاخ امیدم هر نفس سر بر ثریا می‌برد
او پادشاه و من گدا او محتشم من بی‌نوااین خود میسر کی شود مسکین تمنا می‌برد
چون کوه گفتم دور ازو بنشینم و ثابت شومباد هوای آن صنم چون کاهم از جا می‌برد
من در میان بحر و بر اندر تردد مانده‌امموجم برون می‌افگند سیلم به دریا می‌برد
با آن رقیب نیکخو دشمن مباش از هیچ رورو دوستی کن با مگس کو ره به حلوا می‌برد
من می‌زنم بر هر دری چون سیف فرغانی سریسگ چون ندارد خانه‌ای زحمت به درها می‌برد