گنج

شمارهٔ ۱۳۹

گشت گرد عالم وبر آستانت سر نهاددل که تخت خود بر از کرسی هفت اختر نهاد
کشور عشق از حوادث ایمن آمد زآن دلمپشت برآفاق کرد ورو بدین کشور نهاد
ازخواص خانه تست آنکه دراول قدمسرنهد بیرون درآنکس که پای اندر نهاد
همچو دانه جان فشاند پیش هر مرغ آنکه اوپای دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد
زآفتاب حسن تو افتاد بر دل نور عشقپرتو خورشید در اجزای کان گوهر نهاد
پادشاهان را جهان بخشید ومارامهر خوددیگران راسنگ ومارا در ترازو زر نهاد
چون زسیر عاشقان ازخاک کویت گرد خاستازبرای عزتش جبریل بر شهپر نهاد
زآتش آه زبان سوزم نمی یارد خیالبرلب خشکم بخواب اندر دهان تر نهاد
من چو شکر در قصب ایمن بدم ازسوختنعنبر خطت مرا چون عود در مجمر نهاد
چون توانم حال خود پوشید چون عشقت مرادر گریبان مشک واندر آستین عنبر نهاد
من بشکر زآن سبب خود رادهان خوش میکنمکزلبت بردند شیرینی ودر شکرنهاد
حسن تو بالا وپستی زود گیر چون قدتسر سوی بالا وزلفت سوی پستی سرنهاد
سیف فرغانی ازین پس شعر تو عالی کندحسن اوکز پایه اعلی قدم برتر نهاد