بخش ۶ - حکایت
آن شنیدی که در حد مرداشتبود مردی گدای و گاوی داشت
از قضا را وبای گاوان خاستهرکرا پنج بود چار بکاست
روستایی ز بیم درویشیرفت تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریص بیمایهبدل گاو خر ز همسایه
چون برآمد ز بیع روزی بیستاز قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر برآورد از تحیّر و گفتکای شناسای رازهای نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسیچون تو خر را ز گاو نشناسی