بخش ۱۷ - اندر مذمّت دختر گوید
ور بود خود نعوذباللّٰه دختکار خام آمد و تمام نپخت
طالعت گشت بیشکی منحوسبخت میمون تو شود منکوس
آنکه از نقش اوت عار آیدپی دخترت خواستار آید
خان و مان تو پر ز عار شودخانه از بهر وی حصار شود
برکس ایمن مباش، زان پس توکه نیابی امین برو کس تو
هیچکس را به خود نیاری خواندگوز بر گنبد ایچ کس نفشاند
مرد مهمان به خان نیاری بردنکند امن بر عرابی کرد
آتش و پنبه جفت کی گرددخان و مانت به جمله فی گردد
گر غلامی خری و گر شاگردبا وی از ناکسی برآید گرد
زود دامادیت طمع داردخویشتن را ز خانه پندارد
چه نکو گفت آن بزرگ استادکه وی افکند شعر را بنیاد
کانکه را دختر است جای پسرگرچه شاهست هست بد اختر
وآنکه او را دهیم ما صلواتگفت کالمکرمات دفن بنات
چون بود با بنات نعش فلکبر زمین جفت نعش به بیشک
بر فلک چون بنات با نعش استبر زمین هم بنات بر نعش است
هرکرا دختر است خاصه فلادبهتر از گور نبودش داماد