بخش ۴۸ - در مدح شیخالامام جمالالدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی
بعد او خواجهٔ امام امینمَفخر شرع و یار و ناصر دین
تازه از لفظ او مسلمانیبه نژاد و نسب سلیمانی
صدر اسلام و دین بدو تازههنر و علم او بیاندازه
علم او همچو آب شویندهنام او همچو باد پوینده
علم او وعدهٔ سماعیلیجمع او شمع طارم نیلی
هرکه از عقل رنگ دارد و بویبستهٔ اوست همچو دستنبوی
ذوق او جان فروز اقرانستپند او بند سوز دیوانست
سیّما در ره حقیقت و شرعنیست اصلی قدیمتر زین فرع
علمشان را ندیدهام به یقینوارثی حقتر از جمالالدّین
آنکه تا یافت ز آسمان مسندیک زمینست اجمد و احمد
شربت شرع دین ز باغ رسولاز نسیم قبول کرده قبول
همچو دین وعدهش از تخلّف دورچون خرد لطفش از تکلّف دور
عالم علم را گشاده دریکه جز او کم تواند آن دگری
شد حرام از برای دُر سفتنجز ورا برملا سخن گفتن
جان قرآن همی بیفروزدتا ازو نکتهای درآموزد
عشق پنهان ز زحمت خاطرگفته با ذوق مغز جانش سِر
آن بگفته دل از زبان سروشواین چشیده تن از ولایت گوش
سخنش اندک و ملیح ملیحهمچو توقیع دوربین فصیح
با بد و نیک بیریا و شکیاوّل و آخرش یکی چو یکی
وقت آن کو کمان به خاطر خویشزه کند از برای ده درویش
زه کند تیر چرخ بر گردونزه کند سنگ خاره بر هامون
اشهب نطق او چو بشتابدیارب این نکتهها که در یابد
کانگهی کو بیان یاسین کردجبرئیلش ز سدره تحسین کرد
شاد باش ای امام هردو فریقدیر زی ای گزین هر دو طریق
تا تو بر منبری فلک دونستمن نگویم که استوا چونست
دست معنی چو گرد معنی تاختزال زر دید و زال زار شناخت
ای که میپرسی از طریق مرینکند این سخن جواب کَری
که چه گوید همی براین کرسیباز گویم اگر ز من پرسی
تا چراغ سخاش تابان گشتهمچو پروانه جان شتابان گشت
جان آن کو چراغ جودش دیدزار میسوخت و خوش همی خندید
گردد از بهر رتبت و جاهشوز پی خاکروب درگاهش
فلک هفتم از زحل خالیچارارکان ز پنج حس حالی
چندگویی که وصف خواجه بگویپای در نه به وصف و دست بشوی
در دو بیتت به مختصر کاریباز گویم که مرد هشیاری
خواجه در راه عقل و جان ز قیاسدر سرای غرور و جمع اناس
به سخن هم کمان و هم تیرستبه صفت هم مرید و هم پیرست
آن کمان پدید و تیر نهانآن مرید خدا و پیر جهان
خاک جسمش ز مرتبت صلصالآب چشمش ز معرفت سلسال
نطق او از جهان جاویدستدور و نزدیک همچو خورشیدست
زادهٔ ذهن او به صفوت نورحلقه و عقد گوش و گردن حور
همچو اندر خیال عامی حورسخن سهل او هم ایدر و دور
تا چو تو میزبان نو داردعیسی و خر غذا و جو دارد
جان پاکش سخن گشاده بروجان درو معنیی نهاده نه او
صیت او در عراق و مصر و دمشقهست غمّاز دوست روی چو عشق
چون در اعراب اسم حرف شودواندر احکام فعل صرف شود
ور به بصره حدیث نحو کندبصره از اهل نحو محو کند
گشت در باغ برّ یزدانیاز برای دل مسلمانی
غذی بیخ شرع گفتارشمیوهٔ شاخ عقل کردارش
دل مر او را نموده راه صوابدین مر او را جمال داده خطاب
تا ابد زانکه جانش کان داردروغن اندر چراغدان دارد
با امل عمر او چو پیمان بستز انتقال زوال حال برست
از پی باغ شرع چون حیدرآب در جوی اوست از کوثر
هست خوی رسول دلجویشهست آب خدای در جویش
رنگ او بهر نکهت طیبشکرده تهذیب عشق تذهیبش
هرکه یک شب به کوی او بگذشتدر سخن مقتدای عالم گشت
هرکه روزی به دست دل درماندنسخهٔ دلبری ز رویش خواند
چون به مجلس نشاط گفت کندطاق خورشید چرخ جفت کند
از پی چشم بد به روضهٔ نوردل به جای سپند سوخته حور
او همی سرّ رمز به داندقاصد از حال راه به داند
گویی آمد ز خانه و کویشخوی خوش بر نظارهٔ رویش
لب چون لاله خشک و تر نرگسبینی آنگه که ختم شد مجلس
عقلا بازگشته طوطیوارخلق چون حلق بلبل از گفتار
چشم پُر دُر ز درّ سفتهٔ اوگوشها پر گهر ز گفتهٔ او
عیسی جان مرده خاک درشملکالموت قهر زنده فرش
گاه تقریر و وقت تدبیرشصبح خوش خندد از تباشیرش
شد برای امید جان و خردآنکه او را به جان و دیده خرد
دل ز دینش همیشه در ارمستچه ارم زیر گلبن کرمست
باغ ایمانش را ز چشمهٔ رویتا ابد آب رویش اندر جوی
خود چه دیدند اهل غزنی ازوچه شنیدند اهل معنی ازو
که خود او زان نکت که در دل اوستوز ره لطف غیب حاصل اوست
از هزاران هزار دُرّ نهفتچکنم من که خود یکی بنگفت
در خور عقل عامه میگویدبه سخن گَرد نامه میشوید
سخنش با نوا و زینت و برگخاص بندیست عامگیر چو مرگ
وارث مصطفی به علم و وفانایب مرتضی به علم و سخا
رنج ما را از آن دل خوش خویداده ابر سخا به عشرت خوی
برگرفته به قوّت ایماندو گروهی ز عالم تن و جان
شده در راه حکمت و تدریسبرتر از یونس و ارسطالیس
یافته فلسفه شریعت و رهاز پی فرّ دین و فلّ سفه
برگرفته به عقل از امکانفتنه از پنج حس و چار ارکان
خاک شوره کند شراب از خلقآب دریا کند گلاب از خلق
آری آنکس که صبر پیشه کندپیشهٔ شیر زیر تیشه کند
از بسی صبر کرده آتش صبرعذب همچون سرشک دیدهٔ ابر
از دورن تو هست از پی دینصدهزار آسمان فزون ز زمین
خلق را شرط شرع او ابدیستزانکه با عزّ پردهٔ احدیست
داد و دین با خلل نکرده ز کبردال احمد بدل نکرده ز کبر
ای امامی که از پی زینتمنبر تست قابِ قوسینت
پردهٔ چرخ را پدید آوردقفل احکام را کلید آور
سرِ صندوق صدق را بگشایخلق را سرّ لطف حق بنمای
از سخا و فصاحت از سرِ دینپای برنه به فرق علّیّین
معنیی بخش معن زائده راقسم ده جان قُس ساعده را
تا به انفاس اوش سر کاریستمر سخن را چه تیز بازاریست
هر سخن را که نقش جان دیدمداغ نطقش به زیر ران دیدم
همه گویندگان روی زمینپیش نطق تو ای جمالالدّین
بیغرض پندم ار بهش باشندچو نکو باشد ار خمش باشند
هرچه اندر جهان سخن کوشندنزد رمز تو حلقه در گوشند
در زمان تو ای امیر سخنشوخ چشمی بُوَد سخن گفتن
گرچه الماس نطق میسفتندبا بیان تو مفتیان زفتند
ظرف حرف تو مخّ تفسیرستهرچه جز آن مگر تف سیرست
تا که در سرّ ضمیر ارکانستشمع جمع تو شه ره جانست
روح را تازه میزبانی توغذی صدهزار جانی تو
قالبست این جهان و جانش توییهمچو شخصست دین روانش تویی
به وجود تو خلق از آن شادستعمر با دانش تو همزادست
حالت از اصل سوز فرع آمدقالت از درد ساز شرع آمد
دوستان را صبوح روحی توجان جان را همه فتوحی تو
جود اگر نام تو نبردستیزود همچون عدوت مُردستی
میزبان دشمنانت را مرگستبا چنین دعوتی کرا برگست
تن که یکدم خلاف تو پذرفتجانش گوید دلت ز من بگرفت
تف آن دم نرفته تا لب اومرگ در جل کشیده مرکب او
مرگ خوردست بد سگالش راتا نبیند کمال حالش را
چون خرد عمر دوستانش بازدر لقا و بقاش باد دراز
گوشت عالم به زهر اگر خبرستلیکن آنِ تو آزمودهترست
هرکه در سر چراغ دین افروختسبلت پف کنانش پاک بسوخت
سخت بسیار کس بکوشیدندکسوت صورتت نپوشیدند
خلعت هرکه آن سری باشدحسد ای خواجه از خری باشد
به ثناهاش بُد سنا منسوبلیک نامحرمان شده محجوب
همه مستورگان عالم رازبا ضمیر تو رخ پر آب نیاز
هرکسی اسب رمز با تو بتاختچون نبد مرد مرد را چه شناخت
پردهداری سرای غیرت راحیرت افتاد از تو حیرت را
خصم از آن آمدند هر خامتنیست کس واقف از الف لامت
در کمال حدود و لطف و نواختبکر ماندی و کس ترا نشناخت
هرکه او با یزید نفس بساختحالت بایزید را چه شناخت
در سخا مرد با خطیری تودر سخن فرد بینظیری تو
از کمالت فزودهای دین راشادی جان اهل غزنین را
گرچه بر نقش حرف غزنین استچون قدم سای تست عزبین است
حضرت شه بهشت خلد ارزدبیوجود تو حبّهای نرزد
با لقای تو ای جمالالدّیننیست غزنین بهشت نقدست این
مثل تو با تو در جهان ضمیرخود قیاسیست به ز سوسن و سیر
زادهٔ نثر تست برهانمشکر این موهبت نکو دانم
نظم من بهر نثر تو بودستجان جانها از آن برآسودست
خرده نبود بضاعت زیرهسوی کرمان بریم برخیره
گهر مدحت تو دانم سُفتهمه دانم ولی نیارم گفت
دوستان در نشاط لطف مستدشمنان بر بساط قهرت پست
تن همت به جود تو کاملجان حکمت به جدّ تو حامل
ای وجودت ز لطف حق اثریباز جودت ز حسن او خبری
هرکه از حق به سوی او نظریستدر دل او ز مهر تو اثریست
تو طبیب مفسّری دگرستتو حبیبی مذکّری دگرست
محرم سرِّ انبیایی تومدد قوت اصفیایی تو
ای ترا حق نموده راه صوابای ترا دین جمال کرده خطاب
حکمتت اهل استقامت گشتحجّتت حالی قیامت گشت
نزد نطقت سخن یتیم بماندپیش جودت سخا عقیم بماند
هرکه نشنید از تو او چه شنیددیدهای کو ترا ندید چه دید
منزل رمزها بریدم منچون تو و چون خودی ندیدم من
حاسدان را تو گو زنخ میزنختم شد نظم و نثر بر تو و من
راز را مستمع بیان تو بادآز را مصطنع بنان تو باد
باد تا هست اختران را سیرعرض تو عرصهٔ عوارض خیر