گنج

بخش ۴۶ - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۴ بیت
چون از این طایفه گذر کردیبه دگر طایفه نظر کردی
عالم عدل بینی و انصافهمه معنی محض و دور از لاف
پیشوای امم مرّفه جمعنور اقضی القضاة تابان شمع
مفتی اصل و فرع و وارث جودشمع شرع محمّدی محمود
آنکه در صدر شرع تا بنشستپای فتنه دو دست ظلم ببست
گشته در راه دین ز بهر ثباتخاک درگاه او چو آب حیات
از غبار غرور عالم خاکدامن و جیب او چو ایمان پاک
قفل احکام را ستوده کلیدپرّه و حلقه بی‌عمود که دید
چون ستونی که هست بی‌افسونخیمهٔ شرع را طناب و ستون
دیده بی‌زحمت خیال و غرورعلم نزدیک او به عالم دور
از فرازش نبرده سوی نشیبمگر این گنده پیر غرچه فریب
دل او سال و ماه مسکن شرعگوش او شاهراه مَکمن شرع
دین ایزد ز بود او شادانخانهٔ شرع ازوست آبادان
دل پاکش چو قبلهٔ ایمانعزم و حزمش همه دلیل و بیان
روز حکمش بری ز جبر و قدرمیل بر وی ندیده هیچ ظفر
میل هرگز نکرده در احکامکرده در دین به شرط خویش قیام
ظاهر و باطنش ز رشوت پاکمیل در طبع او نه در افلاک
گر بُدی زنده یوسف‌القاضیبه نیابت ازو شدی راضی
روز حشر و تغابن و زلزالاو دهد زین قضا جواب سؤال
نامهٔ او به روز حشر و قضانامهٔ یحیی است پاک و خلا
گر ز حشر است هرکسی را بیموز مکافات و از عذاب الیم
او بُوَد ایمن از همه نکباتنبود در فریق حشر قضات
مهتر خلق و سیّد ساداتگفت باشند از سه نوع قضات
دو بود هالک و یکی ناجیمژده کاندر بهشت با تاجی
آنکه نارد چنو صنایع دهرنیز در هیچ شهر قاضی شهر
علم دین تا بدو سپرد قضاجهل رحلت گزید سوی فنا
پیشش آن سر که در خزینه بُوَدچون چراغ اندر آبگینه بُوَد
اندرین حضرت بزرگ چو جانمعنی او پدید و او پنهان
جان او را برای عالم غیبکرده خالی ز رسم و سیرت عیب
کرده پاک از میان جمع اممصفوت او کدورت از عالم
تازه کرده ز بهر یزدان راجان بی‌عقل و عقل بی‌جان را
نظرش همچو جان پاک مسیحبوده در شرح علم و شرع فصیح
کرده دست عنایت دینشمتحلّی به عقد تمکینش
شمع دین صورت و بصیرت اوعقل جان سیرت و سریرت او
گاه فتوی چو کلک برداردچتر حق بر فراز سر دارد
بی‌حقیقت قلم نگیرد هیچتو ز باد هوا ناله مپیچ
نه به کس میل و نه ز کسب ملولچون پیمبر به علم دین مشغول
زان به بیهوده می‌نپردازدکه همی شغل آخرت سازد
بینی از هیچ چشم جان و خردبگشایی که تا بدو نگرد
گر شناسی مقدم از تالینیست این‌جا ز حیلتی خالی
فحل بودست در همه احوالچه به افعال دین چه در اقوال
در رضا دین به نفس نسپاردخشم را در نهاد نگذارد
هست چون حوض کوثر از انعاممشرب عَذب او ز زحمت عام
اهل دین را معین و دلسوز اوستمفتی شرق و غرب امروز اوست
زین جهان از پی سرای معادشده مشغول در کشیدن زاد
تا عنان چون بدان جهان تابدعاقبت را چو نام خود یابد
متناسب نهاد او با حلممتشابه سواد او با علم
چون قدر در سخا ریا نکندچون قضا در عطا خطا نکند
هرچه اندر نقاب قوّت بودخاطرش را خرد به فعل نمود
رای بیدارش از طرسق صوابیک جهان خصم را کند در خواب
فضل را بحر بود و عزّ را کانشرع را دایه بود و دین را جان
روی او چون ز رای او بفروختآفتابی به آفتاب آموخت
همچو اقبالش از دو عالم جایلاجرم هست پیر ملک خدای
دل او همچو موی اوست سپیدباد در باغ شرع تا جاوید