بخش ۳۹ - ستایش امیرجلالالدولة ابوالفتح دولتشاهبن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم
تا دل و دولتست و بیناییجود و فرهنگ و هنگ و والایی
باد بر دولت دو عالم شاهشاه و فرزند شاه دولتشاه
آنکه در روی اوست فرِّ ملوکاز پی جوی اوست جرّ ملوک
آن چو خورشید چرخ را در خوردوآن چو بدر فلک سفر پرورد
از پی قهر خویش و بدخواهانبندهٔ شاه و خواجهٔ شاهان
خامش و عادل و بهی چو ملکهشتم هفت پادشاه فلک
رنج دیده چو یوسف از پس نازدر غریبی و پادشا شده باز
چون سیاووش رفته زآفت نووآمده باز همچو کیخسرو
همچو یوسف به روز طفلی شاهقهر پرورده گشته از پی گاه
گرچه از غش نبود آلودهبوتهٔ غربتش بپالوده
بود شاه غریب همچون جمبود خرد و بزرگ چون خاتم
خرد جرم و بزرگ فرمان بودراست چون خاتم سلیمان بود
خرد بود و جهان فراوان دیدمردم دیده بود از آن آن دید
مردم دیده بینهان بینیهم به خُردی کند جهان بینی
نقطهای نه و این جهان در ویذرّهای نه و آسمان در وی
عمر او اندک و خرد بسیارهمچو چشم خرد شده بیدار
گرچه بسیار سال و مه نشمردنبود هیچ طفل بخرد خرد
دیده از دیدهٔ پسندیدههمه کشور چو مردم دیده
جرم او خُرد بود چون اکسیرباز معنی بزرگ و قدر خطیر
فکرت او به خشندی و به خشماندک و دوربین چو مردم چشم
دولت از بهر میر دولتشاهجامه از مهر کرد و خانه ز ماه
فلک از بهر خدمت درِ اویگشته مانند تاج افسر اوی
چون توانست بندگی کردنپس بدانست بنده پروردن
چون پیمبر به یثرب افتادهآمده باز و مکه بگشاده
بوده خوب و نسیب چون یوسفهم به طفلی غریب چون یوسف
مایهٔ روح صورت خوبشاو چو یوسف پدر چو یعقوبش
از درون هم چراغ و هم مونسوز برون هم شمامه هم مجلس
بوده بحر کفایتش ز صفابوده برّ درایتش ز وفا
آن یکی پُر جواهر احسانوآن دگر پُر بواهر برهان
روی و خویش چنان ملک دل سازخلق نیکوش منهی غمّاز
از برون گرچه نعت خون داردمشک غمّاز اندرون دارد
در کفش چون سنان کمر بنددخون همی ریزد و همی خنند
گر گریزد ز زشت و از نیکوبوی خلش بگوید اینک او
خلق او گویی از پی دل و دینباد زد کاروان خلّخ و چین
خلق او را که گویی از پی دلبنده گل شد چو بردمید از گِل
دلش از باغ آن جهانی بهخلقتش از آب زندگانی به
عزم و حزمش ازل فریب چو صدقخلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق
آخر از برگ سوسن و گلزاربینوا کی بُوَد نسیم بهار
تا چو خورشید بر دو عالم تافتهردو عالم به خدمتش بشتافت
صفت شید در دو ابرو داشتقوّت شیر در دو بازو داشت
چشم دولت بدو شده است قریرشاهی او همی کند تقریر
اوست اکنون سلالهٔ شاهیدولت او را گزیده همراهی
زور و زر بهر خلق دار نبیلگل نباشد به رنگ و بوی بخیل
عقل او در سحرگه فضلاآفتابیست در شبِ عقلا
عدل او در ولایت تیمارچون نسیم سحر به فصلِ بهار
برگرفت از عطا و عدل و محلگفت و گو از میان عمر و اجل
لطف او هفت خوان اسرافیلقهر او چار میخ عزرائیل
دست رادش به جود پیوستنفارغ است از گشادن و بستن
پر گهر همچو گوش و گردن کانآب ظرفش ز روی و موی چکان
چون نماید به روح صورت رازچون زند بر فلک به خشم آواز
گرچه چشمست چرخ چون عبهرگوش گردد همه چو سیسنبر
چشم گوشست بهر آوازشگوش چشم است از پی رازش
گرچه با قامت کشیده رودعقل در راه او به دیده رود
ور ببیند جمال او را حوراز ریاض دل و حیاض حبور
کند از بهر زینت جاهشپرده داری خاک درگاهش
خرد و جان و طبع در فرماناین سه جوید همی ز عفوش امان
تا چه فرماید آن سپهر سرورچو گشاید ز روی پردهٔ نور
بارهٔ بخت او چو رخش قدرهرگز او در نیاید اندر سر
گردن گردنان به طوق سخاشخوش بود بسته بهر جود و عطاش
فلکی گرد نیک و بد میگردچون شدی قطب گرد خود میگرد
پدری کو چنین پسر داردجفت جان دیدهای به سر دارد
هرکجا آفتاب و دُر باشددر و بام از نظاره پر باشد
ای امیر بلند پایه چو مهرهمره عمر تست دور سپهر
نفخ صورست از تو جود و کرمدست بذل تو کور و مرده درم
ای بهی طلعت بهان فشانوی قوی طالع قوی فرمان
دست جود تو در شب دیجورپایدارست تا به روز نشور
زانکه تا خلق را خبر باشدشام بر دشمنت سحر باشد
منتهای بدی مَنی داندبرتری در فروتنی داند
نخوتش هرچه کم به نیروترقدرتش هرچه بیش خوش خوتر
همه رویش به عدل و دین باشددر امارت عمارت این باشد
دارد از یاد کرد منّت عاراینت نیکی کن فرامش کار
بذل او بر بگیر مقصور استلفظ او از چنین کنم دور است
بوسه جای سر و کله پایشمرجع آفتاب و مه رایش
خانهٔ اوست خانهٔ شاهیخانهٔ مشتری بود ماهی
بندگانند شاه و یزدان رابندهتر پادشاه گیهان را
شاه را چشم از او شده روشنرام او شد زمانهٔ توسن
این چنین ارج و این چنین تعظیمبرسد حکم او به هفت اقلیم
جود او شکر را کند زندهجاه او خلق را کند بنده
باد هردم برای مقصودششکّر شُکر بر سرِ جودش
یارب او را برای خوش نفسانبه قصارای آرزو برسان
سخنی گفتم از ثنای امیرآمد اکنون گه دعای وزیر