بخش ۲۱ - حکایت در عفو پادشاه
آن شنیدی که گفت نوشروانمطبخی را به وقت خوردن نان
چون برو ریخت قطرهای خوردیگفت هیهات خون خود خوردی
زین گنه مر ترا بخواهم کشتتابم از خشم میرود در پشت
مطبخی چون شنید این گفتارشد خلیده روان و رفت از کار
در زمان ریخت چون همه مردانکاسه اندر کنار نوشروان
گفت عذر تو از گنه بگذشتزخم شمشیر بینی و سر و تشت
ای سیه روی این چه اسپیدیستگفت ای شاه وقت نومیدیست
گنهم خُرد بود ز اوّل حالکشتن از بهر آن چو بود محال
بر گناهم گناه بفزودمبر تن و جان خود نبخشودم
تا نپیچند خلق بر انگشتکه یکی را برای هیچ بکشت
تو نکو نام زی که من مُردمبدی از نام تو برون بُردم
گفت خسرو که نیست کردارتدر خور نکتههای گفتارت
زشت کاری و خوب گفتاریاز تو آموخت چرخ پنداری
فعل تو من به گفت تو دادمشاد زی تو که من ز تو شادم
داد خلعت به ساعتش بنواختزانکه معنی این سخن بشناخت
خوش سخن باش تا امان یابیوقت کشتن خلاص جان یابی
اوّل آن به که مستمع طلبیکه ندانند هندوان عربی
سخن از مستمع نکو گرددکهنه از روزگار نو گردد
هرکه در بصره هندوی گویدچهره از خون دل همی شوید
ای شهنشاه عالم عادلجان دشمن بکش ز اکحل دل
بکن از تیغ هندی ای خسروملکت کهنه را چو گلشن نو