بخش ۱۲ - در خون ناحق ریختن حکایت مأمون
چون تبه شد خلافت مأمونریخت مر خلق را به ناحق خون
کرد بر آل برمک آن بیدادکهکسی زان صفت ندارد یاد
یحیی بیگناه را چو بکشتگشت بر وی زمانه تنگ و درشت
مادری داشت یحیی مظلومپیر و عاجز ز کام دل محروم
جفت اندوه گشته اندر دهرعیش شیرین بر او شده چون زهر
باز گفتند حال مأمون راعرضه کردند حال محزون را
که دعای بدت همی گویدملکتت را زوال میجوید
دل او خوش کن و ز حقد بکاهباز خواه از عجوزه عذرِ گناه
رفت مأمون شبی ز خلق نهانبرگشاده به عذر جرم زبان
درِّّ و گوهر بسی بدو بخشیدراه و سامان کار خود آن دید
گفتش ای مادر آن قضایی بودچون قضا رفت زاری تو چه سود
بعد از این کارهای با هُش کنوز دعای بدم فرامُش کن
گرچه یحیی نماند و یافت گزندمن ترا ام به جای او فرزند
من به جای ویم تو دل خوش دارحقد و کین و دعای بد بگذار
مادر پیر داد کار بداددر زمان پیش وی زبان بگشاد
گفت کای میر باز ده خبرممن به شخصی چگونه غم نخورم
که ورا چون تویی عوض باشدراست چون جوهر و عرض باشد
با بزرگی که آمدت حاصلهم نباشی به جای وی در دل
چون وییی را به گور نتوان کردکه بُوَد مادرش ز انده فرد
چون تویی با هزار حشمت و جاهنیست ما را به جای آن دلخواه
این چنین لفظ چون دُر شهواریادگار است زان زن بیدار
گشت از آن یک سخن خجل مأمونبعد از آن خود نریخت هرگز خون