بخش ۶۳ - التمثیل فیتعلیم الابالغافل لابن الجاهل فیالتصوّف
پسری داشت شیخ ناهموارگنج پرداز و رنج نابردار
پیر روزی ز بهر نصح و نیازگشت راضی به صلح نان و پیاز
بر سر مجمع از سرِ آزارگفت پورا سر از کبود برآر
رو چو زر بایدت سفیهی کنور سریت آرزو فقیهی کن
وز زر و سر همی بخواهی راستمال و جان پدر بجمله تراست
تا ترا کسب و جای و جاه دهدزانکه این صوفیی خدای دهد
او هدایت دهد تو جهد بکنکار کن کار و بر میار سخن
جان ندید از جهان پر دردیبا تو جز نقد ناجوانمردی
با چنین نقد زیف و روی نه خوبیوسفی کی فروشدت یعقوب
نرهد یک نصیبهجوی از نارزانکه رشوت دهست رشوت خوار
تو به صفو و صفات صوفی باشپوست کو کوفیی و کوفی باش
باش همچو چراغ در ماتممرگ با دلق و سوک هر سه بهم
پیش مردن بمیر تا برهیورنه مردی ازو به جان نجهی
همچنین باش در نقاب سرشتتا نریزد جمالت آب بهشت
سوی اصل از سرای محنت و داغبا لباس کبود رو چو چراغ
چون نداری مناهی اندر پیشز احتساب خرد بجو مندیش
مفلسی مایه ساز تا برهیاز بلاها و زشتی و تبهی
عاشقان آن زمان که رای آرندهر دو عالم به زیر پای آرند
ملکوت این چنین گدایی راجان دهند از پی رضایی را
هرکه برتر ز جان مکان داردخانه بر فرق فرقدان دارد
هرکه برتر ز جان مقر داردکی فرودش نهد چو بردارد
خویشتن را فدای یاران کنکشت بیگانه پر ز باران کن
خود عباپوش و خز به یاران دهجو تو خور گندمی به ایشان ده
سقری گرسنهست بر گذرتمال و جاهست هیزم سقرت
گرچه هستت چنین سقر در پیشهیزم او مشو و زو مندیش
هیزم این سقر ز جاه بُوَدوانچه داری به جاه چاه بُوَد
گرچه هستی کنون ز غفلت خوشسرنگون در فتی در آن آتش
گرچه نمرود آتشی بر کردنه چو آتش علف نیافت نخورد
چون شنید او خطاب حق با نارسرد و خوش طبع شد چو دانهٔ نار
زر نداری چه غم خوری ز امیرخر نداری چه ترسی از خر گیر
ای فرومایگان شطّ قدموی فروماندگان بحرِ عدم
باش تا در رسد بهار شماتا چه گلها دمد ز خار شما
دستِ مشاطهٔ بهارِ ازلتا چه آراید از عروس عمل
لیک آن ره ببین که داری پیشاز درِ نفس تا دَرِ دل خویش
هرکه از جاه خویش درماندچوب ردّش به صدر حق راند
وان کسانی که مرد این راهنداز نهاد زمانه آگاهند
بنیوش این حدیث بیزرقیدل منه بر فروغ هر برقی
صفت و حال صوفیان این استراه دین این و صدق جان این است