گنج

بخش ۲۸ - فی ذکر رفقاء السّوء

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۹ بیت
دوستی با مُقامر و قلّاشیا مکن یا چو کردی آن را باش
دوستی کز پی پیاله کنندندهی پوست پوست کاله کنند
دوست خواهی که تا بماند دوستآن طلب زو که طبع و خاطر اوست
بد کسی دان که دوست کم داردزو بتر چون گرفت بگذارد
دوست گرچه دو صد دو یار بُوَددشمن ارچه یکی هزار بُوَد
مر ترا خصم و دشمن دانابهتر از دوستان همه کانا
از تقی دین طلب ز رعنا لافاز صدف دُر طلب ز آهو ناف
آستین ار ز هیچ خواهی پُراز صدف مشک جو وز آهو دُر
آنچه از حس چشم و بینی و گوشزین ببین زان ببوی و زان بنیوش
ناید از گوشها جهان‌بینینچشد چشم و نشنود بینی
از حواس ار بجویی این همه سازآن ازین این از آن نیابی باز
که پدیدست در جهان باریکار هر مرد و مرد هر کاری
گر نخواهی دل از ندامت پربه بدی از رفیق نیک مبر
گرچه صد بار باز گردد یارسوی او باز گرد چون طومار
زین بدان رخ همی بگردانیباش تا قدر این بدان دانی
دوستان گنج‌خانهٔ رازندرنج‌بردار و گنج پردازند
با نفایه و سره به خفت و به خیزنه درآمیز چُست و نه بگریز
نه طلب زین ستوده دان نه هربکه چنین آمد از حکیم عرب
صفت دوست از ره تحقیقاز علی بشنو ار نه‌ای زندیق
دوست نادان بود نباید سوختباید این حکمت از علی آموخت
خلق دشمن شود چو بگریزیبد قرین گردی ار درآمیزی
چون ترا دوستی پدید آیدعقل باید که زود نستاید
وقت عشرت از او به کم دیدنکم شنیدن به از پسندیدن
مطلب گرچه جزم فرمانیپیکی از مقعدان زندانی
آن طلب کن که داند و داردتا تو از وی وی از تو نازارد
دوستی با مزاج بی‌خردیدور دور و هم ایدرست خودی
تا نباشی حریف بی‌خردانکه نکو کار بد شود ز بدان
باد کز لطف اوست جان بر کارزهر گردد همی به صحبت مار
یار بد همچو خاردان بدرستکه همی دامنت بگیرد چُست
زرد رویی زر از قرین بدستورنه سرخست تا قرین خودست
صحبت باغها به فصل بهارباد را هر زمان کند عطربار
روغن کنجدی که بودی عامشد ز گلها عزیز و نیکو نام
چون به گلها سپرد نفس و نفسروغن کنجدش نخواند کس
این برست از سبو و آن از ذُلگل از او نیکنام و از گُل
با بدان کم نشین که بد مانیخو پذیر است نفس انسانی
خوش خو از بدخوان سترگ شودمیش چون گرگ خورد گرگ شود
صحبت نیک را ز دست مدهکه مِه و به شوی ز صحبت مه
اسب توسن ز اسب ساکن رگگشت هم خو اگر نشد هم تگ
گر بدی صورتت شود مستهبد دانا ز نیک نادان به
هیچ صحبت مباد با عامتکه چو خود مختصر کند نامت
صحبت عام آتش و پنبه استزشت نام و تباه و استنبه است
صحبت عام در بهشت آبادمرگ باشد که مرگ عامی باد
با دو عاقل هوا نیامیزدیک هوا از دو عقل بگریزد
با بد و نیک جسم داند زیستجان شناسد که دوست و دشمن کیست
دوستی را که نیست با تو مجالکه بگوید حرام نیست حلال
با تو تا لقمه دید جان و دلستچون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست
شکمش چون دل پیاله ببینوز دهانش دل چو لاله ببین
با کُله کی بُوَد اخوّت پاکزانکه گفتند اخوک من و اساک
جامهٔ خون و گوشت پوست بودعیبهٔ عیب دوست دوست بود
نیست در هیچ یار صدق و صفانیست با هیچ دوست مهر و وفا
چون به علت کند سلام علیکاز بد و نیک تو شود بد و نیک
دوست و دشمن برای جان بایدتن بود کش غذای نان باید
گر کنی چشم جفت بی‌خوابیدوستی به اخلاص کم یابی
مر ترا زو وفا نخواهد خواستکه تنوریست با ترازو راست
پس تو اکنون مه به مه بد را باشدامن خویش گیر و خود را باش
که بود عهد و عشق لقمه زنانبی‌مدد چون چراغ بیوه زنان
صلح دشمن چو جنگ دوست بُوَدکه از آن مغز آن چو پوست بُوَد
دل در ایشان مبند کز گیهانهمه آدم دمند و مرجان جان
نیک را از بدان چه جاه بُوَدزانکه عقرب هبوط ماه بُوَد