گنج

بخش ۲۵ - فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء در دوستی و دشمنی

مردم از زیرکان دژم نشودمهر کز عقل بود کم نشود
مهر جاهل چو مُهره گردانستمِهر کز عقل بود مهر آنست
با هوا مهر کین چه در خوردستکه هوا گاه گرم و گه سردست
زانکه گردان و بی‌وفا باشدچون هوا مهر کز هوا باشد
با هوا خود به نیک و بد میامیزچون بیامیختی سبک بگریز
باز وقت وفا ز نیک و ز بدنه خرد گردد و نه مهر خرد
هست با عشق حیلتی دیگرصحبت عشق علتی دیگر
دوزخ آنجا که پرده برداردمتقی دوست را بنگذارد
داند آن جان که نقش عینی نیستکالاخِلاء چو لَیتَ بَینی نیست
بغض کز سنّتی بُوَد دینستمهر کز علتی بُوَد کینست
تو و من کرد آدمی را دوبی من و تو تو من بوی من تو
تو تویی من منم سرِ رنگستتو چنان من چنین سرِ جنگست
با خودی هر دو دیووش باشیمبی من و تو من و تو خوش باشیم
خوش بویم اندرین کهن گلشنچون ز تو تو برفت و ز من من
تو و من گمرهیست زو پرهیزدر من و تو به ابلهی ماویز
تا تو خود را بوی نباشی دوستدانکه در وضع دوست زشت و نکوست
دشمن از دوست وقت آز و نیازجز به سود و زیان ندانی باز
دوستان را به گاه سود و زیانبتوان دید و آزمود توان