گنج

بخش ۸ - اندر کمال عقل

چار طبعش مرید و او پیر استده حواسش سپاه و او میر است
رنگ پنداشت را ز تختهٔ آزرو بشویش به آب و ذُلّ و نیاز
زانکه اندر سواد سایهٔ شرعاصل دین را برای نکتهٔ فرع
مایه داد از پی درنگ تراسه قوی چارگونه رنگ ترا
جان چو در عالم درنگ آیدخود از این رنگهاش ننگ آید
از پی جستن سلامت جاناسب جان را در این محیط مران
داند آنرا که اهل ذهن و ذکا‌ستکه سلامت به ساحل دریا‌ست
دست و پای ترا به بند قضاهست بسته درین سپنج فضا
پس تو با دست و پای بستهٔ اوروی دریا مجو به پشت کدو
آشنا را اگر نمی‌دانیخر به قلزمْ درون چرا رانی‌؟
ور ندانی تو آشنا بشنوخیره بیهوده بر مناره مرو
در سباحت اگرچه استادیپیش من زین قبل بر استادی
نه چو کشتی شکست ای رعناشد سباحت وبال در دریا
جز ز روی کمال عقل و خردسه گز اطلس به نُه درم که خرد‌؟
نزد آن دل که معدن خردستهمه نیک فلک به جمله بدست
در دل و جان آنکه هشیارستبر سر و چشم آنکه بیدارست
پل بود بر دو سوی آب سرهچون گذشتی ازو چه پل چه دره