گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح عمادالدین سیف‌الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۱۶۴ بیت
ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکندیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن
ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیستجای این مردان مگیر و رای این میدان مکن
گرت باید تا بمانی در صفات خود ممانور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن
گوی شو یکبارگی اندر خم چوگان یارخویش را چون زلف او گه گوی و گه چوگان مکن
از برای نام و بانگی چون لب خاموش اونیست را پیدا میار و هست را پنهان مکن
از جمال و روی جانان جز نگارستان مسازوز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن
گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تستزحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن
با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باشجان به شکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن
آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترابا چنین آتش حدیث چشمهٔ حیوان مکن
چون شفای دلربا از خستگی و درد تستخسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن
در قبیلهٔ عاشقی آیین و رسم قبله نیستگر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن
نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دورشاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن
مطل دارالملک تن را گوهر افسر مسازنقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن
در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشودر خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن
آنچه او گوید بگو، ار چه دروغست آن بگویو آنچه او گوید مکن، ار چه نمازست آن مکن
علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنوتکیه بر دانا مدار و خطبه بر نادان مکن
زان که عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفاتیک تنند ای بی خرد نز روی نفس از روی ذات
ای سنایی دم درین عالم قلندروار زنخاک در چشم هوسناکان دعوی‌دار زن
تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنیخوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن
حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدیحد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن
از برای آبروی عاشقان بردار عشقعقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن
این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقلپای همت بر قفای هر دو ده سالار زن
هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیندخیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن
در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهاناشک عاشق‌وار پاش و نعره عاشق‌وار زن
گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقانشو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن
سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوبچنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن
گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوارچنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن
تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تستچون به ترک خر بگفتی آتش اندر بار زن
از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوستگر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن
ور همی دندان ما را از لطف خواهی شکرینیاد آب لب گیر و بوسی بر دهان مار زن
چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوستپس به نام مفخر دین مهر بر دینار زن
چون قبول مفخر دین بلمفاخر یافتیآتش اندر لاف دی و کفر و فخر و عار زن
شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقینسیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضات
آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شررایت همنام خود را کرد همانم پدر
آنکه پیش رای و لفظش گویی اندر کار دینروشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر
آن نکو نامی که بیرون برد چون همنام خویشرخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در
آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نورکرد خالی بر درخت ارغوان کیسهٔ قمر
کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده‌وارصادقان را علم او چون صبح صادق پرده‌در
هست پیش مدعی و مدعا از روی عدلآفتاب سایه‌دار و سایهٔ خورشیدفر
گر قضا دریای ژرف آمد از آن او را چه باکآفتاب و سایه را هرگز نکردست آب تر
شد ز نور رای او چشم بداندیشان چو سیمگشت از فضل علومش کار ملت همچو زر
هر که بر وی دوزبانی کرد چون پرگار و کلکو آنکه در صدرش دورویی کرد چون تیغ و تبر
آن چو تیغ کند کرد اول دل اندر کار تنوین چو کلک سست کرد آخر تن اندر کار سر
رتبت سامیش چون بسم‌الله آمد نزد عقلز آنکه آن تاج سور گشتست و این تاج صور
او و بسم‌الله تو گویی دو درند از یک صدفاو و بسم‌الله تو گویی دو برند از یک شجر
این دو عالم علم دارد در نهاد منتخبوان جهانی رمز دارد در حروف مختصر
کنیت و نام وی و نام پدرش اکنون ببینحرف آن و این گرت باور نیاید بر شمر
نوزده حرفست این و نوزده حرفست آنهر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر
گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دارور بدانی گوش من زی تست هان ای خواجه هات
تا نقاب از چهرهٔ جان مقدس بر گرفتهر که صاحب دیده بود آنجا دل از دل بر گرفت
حسن عقلش آب و آتش بود و این کس را نبودکاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت
عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهانناوک اندر دیدهٔ دجال و گوش خر گرفت
مهره‌ای کش می‌ندید اندر هه دریا سپهریک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت
آنهمه نوری که عقل و جان نمود از وی نمودآنقدر برگی که شاخ تر گرفت زو برگرفت
عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتشچون سر و کاری بدینسان دید کار از سر گرفت
بود شاگرد خرد یک چند لیک اکنون چو بادهمتش ز استاد برتر شد دکان برتر گرفت
از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمامکلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت
رفت عشقش در ترقی تا به طوافان عرشهم وداعیشان بکرد و راه پیشی در گرفت
لاجرم در دور او هر دم همی گویند این:یاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت
چون درین عالم به صورت نام پیغمبرش بودرفت از آن عالم به سیرت خوی پیغمبر گرفت
نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عزهر کرا بر سر گرفت اندر زمان سر بر گرفت
او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزدحاسدش از صورتی بادی چنین در سر گرفت
برد آب روی بد دینان صفای رای اوتا دل ایشان ازین غم شعلهٔ آذر گرفت
لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضرباد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت
آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقیاز برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت
باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاهعشق روحانیست کامد قابل آب حیات
چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی در یمینبر نهد مر خصم را داغ غلامی بر جبین
گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمانگه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین
تا امام اندر خراسان بلمفاخر شد کنونبا خراسانی جز آسانی نباشد همنشین
کنیتش با این لقب ز آنگونه در خورشید هستاین و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این
آسمان دانست چندین گه که هست ارواح رااین چنین دردی در اجزای چنین خاکی دفین
خاکبیزی از پی آن کرد چندین سال و ماهتا چنین دری به دست آورد ناگه بر زمین
گرت باید تا هم اندر خطهٔ کون و فسادنفس کلی را ببینی نفس جزیی را ببین
شاد باش ای شرع بی تو همچو موسا بی‌عصادیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی‌نگین
اندوه و شادیت چو ز آرام و جنبش برترستکی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین
جنبش از نور ملک داری نه از نار فلکعادت از ماء معین داری نه از ماء مهین
چون به کرسی برشوی خوانند بر جانت همی«قل اعوذ» و «آیة الکرسی» به جنت حور عین
چون تو دامنهای در پاشی بدانگه عقل رااز شتاب در چدن گردد گریبان آستین
زهره در چرخ سیم تا شد مریدت زین سپسزهره را بی‌سبحه ننگارد همی نقاش چین
روح قدسی را ترقی نیست زان منزل که هستورنه از پند تو کروبی شدی روح‌الامین
تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح توبوذر دیگر همی خواند کرام‌الکاتبین
تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتی گرد «لا»من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات
ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگروز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر
ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدراز ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر
جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساختهر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر
هر که چون شب دامن اقبال تو بگرفت سختچاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر
سیف حقی رو که تا تایید حق افسان تستحاجتت ناید به افسون و به افسانی دگر
تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراقشد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر
بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روحنام کردند آسمان‌ها را خراسانی دگر
در حق خود هم ز حق تشریف او چون می‌رسدهر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر
خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماندنیز مر روح‌القدس را هیچ پنهانی دگر
اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز رانیست گویی جز اشارات تو چوگانی دگر
تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمودمیخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر
از ورای پرده‌های کن فکان در علم عشقگوهری آری همی هر ساعت از کانی دگر
هست در نفس طبیعی روح حیوانیت رااز برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر
تا کنون از استواری علت اولا نیافتزندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر
جاودان زی کز برای عمرت از درگاه روحنامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر
رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابدتنت بی‌جنبش نخواهد بود و جانت بی‌ثبات
ای به همت بوده بی‌سعی سپهر و آفتابخشکسال خاطر دریاب ما را فتح باب
ای مرا در روضهٔ فضل آوریده بعد از آنکدیده بودم در دو ماه از ده فضولی صد عذاب
گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهر آنکبا خران هم صحبتت بینم همیشه چو ذباب
گر نه‌ای از ما چو عیسا چون نپری بر هواور ز مایی همچو ما چون خر نرانی در خلاب
گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حس و جسمسر به مر داری فرو ناری و هستی چون عقاب
گاهم آن گفتی سنایی نیستی ار هستییدلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب
گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بودزان که به سازد خرف را گرم دار دار خضاب
تشنه چون قانع بود دیرش به پای آرد بحارباز چون طامع بود زودش به دست آرد سراب
گاهم این گفتی که در تو هیچ حکمت نیست زانکچون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب
گویم او را بل که تا من خر بوم بس بی خردخاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب
گر تو بشناسی حکیم آن مالداری را که اوپاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب
پس حکیمی هم بدانم جامه شویی را که اورو زدی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب
نظم من زین یافه گویان تا کنون افسرده بودوین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب
ور کنون از رای تو بگشاد هم نبود عجبزان که چون آتش کلید آب بستست آفتاب
مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطامکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب
زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهتریدر ثنا و در عطا از تو صلات از من صلات
ای به تو روشن دو موضع هم سرای و هم سریروی به تو جامع دو جامع هم صغیر و هم کبیر
عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریبحلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر
قابل مدحی نداری چون خط اول همالقایل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر
نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاطلیک بی‌معنی همی در پیش هر خر خیر خیر
از برای پاره‌ای نان برد نتوان آبرویوز برای جرعه‌ای می‌رفت نتوان در سعیر
عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگراناز پی نانی به دست فاسقی باشم اسیر
حرص گوید: چون نگردی گرد خمر و قمر و رمزعقل گوید: رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»
اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژیبد نپنداریدم ار من راست باشم همچو تیر
چون کریمان یک درم ندهندم از روی کرمتا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر
سرمهٔ بخشش چه سود آنرا که دیدهٔ مدح گویکرده باشد انتظار وعدهٔ صلت ضریر
تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتابگر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر
ای بلند اصلی که کم زادست چون تو خاک پستوی جوانبختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر
روی زی صدرت نهادم بادل امیدوارپشت چفته چون کمان از بیم تیز زمهریر
چون ترا کردم به دل بر دیگران «نعم البدل»ور بدیشان بازگردم ز ابلهی «بس المصیر»
حاجت از تو خواست باید من چه جویم از خساندر ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر
از غرور هر سراب اکنون نجستم چون ترابقلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات
تا همی زاید ازل زو قسم سرت سور بادتا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد
سیرتت را چون بقای بارنامهٔ صورتستسیرتت را زندگی چون بارنامهٔ صور باد
آب دستت در دماغ یافه‌گویان مشک گشتخاک پایت در مزاج کافران کافور باد
خانهٔ حاسد چو قلب نامت و نام پدرتزیر و بالا باد و در نام محن محصور باد
در دوام بی‌نیازی بر مثال عقل و نفسجسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد
آنکه آخرتر ز انواع تو با توقیع بادو آنکه سابق‌تر به ابداع تو با منشور باد
نز برای آنکه تو در بند شعر و شاعریاز پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد
ای سرور میوهٔ دلهای اهل روزگارطبع من از خلعتت چون جان تو مسرور باد
نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح بادگرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد
تا به روز عدل دارالحکمة از تاثیر عدلهمچو دارالملک انصاف عمر معمور باد
مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک بادمنبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد
هر که از دل بر سریر حکم تو بوسه دهدتا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد
گرچه نزد دوستان نامت محمد به ولیکبر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد
عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار بادحزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد
هفت آبا بهر تایید تو بر چار امهاتهمچنان کت بود و هست از بعد این مامور باد
همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفتعمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد
تا بدان روزی که باشی قاضی حسن القضادر جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات
ای بی‌وفا ای پاسبان، آشوب کم کن یکزمانچندین چرا داری فغان ای بی‌وفا ای پاسبان
گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربانافتاد کار من به جان ای بی‌وفا ای پاسبان
همراه عاشق گشته‌ای با عاشق سرگشته‌ایهم یار دیرین گشته‌ای ای بی‌وفا ای پاسبان
از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی توگشت این تنم چون موی تو ای بی‌وفا ای پاسبان
آرام گیر و کم خروش آخر به خون ما مکوشدر خون دل ما را مجوش ای بی‌وفا ای پاسبان
آخر نه من زار توام در درد بسیار توامزار و گرفتار توام ای بی‌وفا ای پاسبان
خاک درت را بنده‌ام دایم ترا جوینده‌امهستم بدین تا زنده‌ام ای بی‌وفا ای پاسبان
بر ما چنین پستی مکن تندی و بد مستی مکنجور و زبردستی مکن ای بی‌وفا ای پاسبان
زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همیاز او بدین حالم همی ای بی‌وفا ای پاسبان
از تو سنایی خسته شد درد دلش پیوسته شدبر جان او این بسته شد ای بی‌وفا ای پاسبان
ای سنگدل ای پاسبان کمتر این بانگ و فغانتا خواب مانم یک زمان ای سنگدل ای پاسبان
هر دو خروشانم چو تو گردان و گریانم چو توبا داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان
آواز کم کن ساعتی بر چشم ما کن رحمتیبر جان من نه منتی ای سنگدل ای پاسبان
آخر هم آواز توام با داغ دمساز توامآخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان
معشوق خود را بنده‌ام در عالمش جوینده‌امهستم برین تا زنده‌ام ای سنگدل ای پاسبان
از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتینزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان
من روز و شب گریان‌ترم وز عشق با افغانترمدر درد تو حیرانترم ای سنگدل ای پاسبان