شمارهٔ ۵۸
شکر ایزد را که تا من بودهامحرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
هیچ خلق از من شبی غمگین نخفتهیچ کس روزی ز من خشمی نخورد
از طمع هرگز ندادم پشت خموز حسد هرگز نکردم روی زرد
نیستم آزاد مرد ار کردهامیا کنم من قصد هیچ آزاد مرد
با سلامت قانعم در گوشهایخالی از غش فارغ از ننگ و نبرد
چند چیزک دوست دارم زین جهانچون گذشتی زین حدیث اندر نورد
جامهٔ نو جای خرم بوی خوشروی خوب و کتب حکمت تخت نرد
یار نیک و بانگ رود و جام میدیگ چرب و نان گرم آب سرد
برنگردم زین سخن تا زندهامگر خرد داری تو زین هم بر نگرد
گرد غم بنشان به می خوردن ز عمرپیش از آن کز تو برآرد چرخ گرد
نسیه را بر نقد مگزین و بکوشتا نباشی یک زمان از عیش فرد