شمارهٔ ۴۱
گفتی که بترسد ز همه خلق سناییپاسخ شنو ار چند نهای در خور پاسخ
جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنسآن مرغ که دارند شهانش همه فرخ
آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردیور نه بخرد نیزهٔ خطی شمرد لخ
در بند بود رخ همه از اسب و پیادههر چند همه نطع بود جایگه رخ
نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهانرایض نکند بر سر خر کره همی مخ
گویی که نترسم ز همه دیوان آریاز میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ
بیدار نهای فارغی از بانگ تکاتکبیمار نهای فارغی از بند اخ و اخ
ایمن بود از چشم بد آن را که ز زشتیدر چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ
زان ایمنی از دیدن هر کس که بگوینداندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ