شمارهٔ ۲۸
برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشتبنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت
بس کس که به زردشت نگروید و کنون بازناکام کند روی سوی قبلهٔ زردشت
بس سرد نپایم که مرا آتش هجرانآتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت
گر دست نهم بر دل از سوختن دلانگشت شود بیشک در دست من انگشت
ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشهخواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت
آنکس که ترا کشت، ترا کشت و مرا زادو آنکس که مرا زاد مرا زاد و ترا کشت