گنج

شمارهٔ ۱۶۶

ای تیر غم و رنج بسی خورده و بردهواقف شده بر معرفت خرقه و خورده
بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادمدر باطن خود حرف حقیقت بسترده
با هستی خود نرد فنا باخته بسیارصد دست فزون مانده و یک دست نبرده
در آرزوی کوی خرابات همه سالاول قدم از راه خرابی بسپرده
ایمن شده از عمر خود و گشت شب و روزدر بی‌خردی کیسه به طرار سپرده
ور زان که ترا نیستی ای خواجه تمناستهان تا نکنی تکیه بر انفاس شمرده
زان پیش که نوبت به سر آید تو در آن کوشتا مردهٔ زنده شوی ای زندهٔ مرده